X
تبلیغات

  • تبلیغات بالای سایت

  • آرشيو مطالب

    وقتی تو مصاحبه کار بهت میگن بهتون زنگ میزنیم

    تو مایه های وقتیِ که میری لباس بگیری میگی: حالا برم یه دور بزنم میام!!!

    --------------

    شـیـطـونـه مــیگـه ، همین الان شماره مخاطب خاص و بگیرم بعد گوشی رو بدم دست مامانم ، مامانمم بدون معطلی بگه

    گوشی رو بده مامانت ، بعد قرار خاستگاری بذاره بعد عروسی کنیم بعد وقتی شب خسته بر میگردم خونه فسنجون اماده

    روی میز باشه . . .

    .
    .
    .

    اما شیطونه غلط کرده من قول نمیخورم :دی

    -------------

    دارم صبحونه میخورم مامانم میگه برو اونور می خوام اینجارو جارو بکشم

    میرم اتاقم مامانم میگه برو یه جای دیگه میخوام اینجارو تمیز کنم

    نمیدونم چرا هرجارو که من میرم مامانم میاد دنبالم

    شماهم مثل منید یا من فقط اینجوریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ----------------

    والا ما که بچه بودیم ، همون اول که میرفتیم جایی مامانمون میگفت

    “نمیدونین چه بچه ی خوب و آرومیه”!

    ما هم گیر میکردیم تو رودرواسی تا آخر مهمونی

    میشستیم یه گوشه گلای قالی رو میشمردیم که حرفِ ننه مون زمین نیفته !

    اصلا نسلِ بامرامی بودیم ….جزغاله شدیم …حیف

    ---------------------

    یادت بخیر بچگی اون زمان بازیمون شده بود زدن زنگ خونه همسایه ها و فرار کردن و یه گوشه هر هر خندیدن زنگ زدن به

    آژانس و سر کار گذاشتن راننده ها چه دورانی بود.حالام اینا دوران دارن بن تن و مرد عنکبوتی و سیندرلا و سفید برفیو

    باربیو....

    -------------------

    راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به

    رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان

    چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .

    دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .

    وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی

    باز هم ساکت ماند .

    دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد

    بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !

    رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و

    رفت !!!

    -------------

    یه سبدایی هستن که با حصیر می بافن دوتا دسته داره

    من همیشه توهم اینو دارم که بعد از تولد ، از بیمارستان تا خونه رو با این وسیله نقلیه طی کردم. بابام یه طرفشو و مامانم

    هم یه طرفشو گرفته بوده!!!!!

    نمی دونم چجور این فکر تو سرم افتاده اما افتاده دیگه

    همین /ــــــ\

    -------------------

    سابقاً زر زدن یه ضد ارزش بود ، بعدش تبدیل شد به یه فرهنگ،

    الان یه فضیلته، یواش یواش داره میشه وظیفه،

    یه عده هم برای خودشون واجب کردن ! :|

    -------------------

    شما این شعره رو یادتونه :

    یک روز یه آقا خرگوشه

    رسید به یه بچه موشه

    ...

    آخر سر نفهمیدیم این خرگوشه بالاخره با بچه موشه کار داشت یا نه؟

    تازه مادر موشه که کلی هم عاقل به بچش میگه برو خرگوشه رو بیار خونه یعنی میخواسته خرگوشه تو سوراخ موش جا

    کنه؟؟؟

    و اینطور بود که از بچگی در بحران هویتی بزرگ شدیم.

    ------------------------


    حسین امیری منش پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۱

  • دانلود و اطلاعات بیشتر ...
  • ارسال نظر
    نام شما :
    آدرس وب سایت :
    پست الکترونیک :
    پیام شما :
    کد امنیتی :




    
    آمار
      • افراد آنلاین : ۱
      • بازدید امروز : ۱
      • بازدید دیروز : ۱
      • بازدید این هفته : ۶
      • بازدید این ماه : ۲۶
      • بازدید امسال : ۱۴۳
      • بازدید کل : ۲۲۳۸۹۷
      • تعداد پست ها : ۱۰۳
      • تعداد نظرات : ۲۸
    درباره سایت


      <-BlogAbout->
    نظرسنجی
      به نظر شما کیفیت کدام سرویس وبلاگ دهی از همه بهتر است..












    ورود
    تبلیغات متنی

    این قالب توسط میهن وب تولز طراحی و ترجمه شده است و کپی برداری پیگرد قانونی خواهد داشت